تبليغاتX
** دارالمجانین **
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

سلام . به نظر شما اشتباه کردم که دیگه ننوشتم ؟ البته همون طور که می دونید این وبلاگ از طرف مخابرات فیلتر شده . ولی وقتی نظرات خوانندگان این وبلاگو می خونم شرمنده می شم . برای دست گرمی ... این آدرس سایت دیباچه است که یکی از داستان های بنده را منتشر کرده:

http://www.dibache.com

 اسم داستان" سرو تهی" است که در قسمت داستان تجربی سایت گذاشته شده . البته با سرچ کردن اسم آن هم می توانید به آن برسید!. ضمنا خود سایت دیباچه هم سایت جالبی است که خواندن آن را به شما پیشنهاد می کنم . (دقت داشتید لحنم عوض شد؟!!!!)

دوسستتون دارم رفقا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:34  توسط هادی صداقت  | 

فراموشم کن

شرمنده ام که دنیاتون باید موجودی مثل منو تحمل کنه. دنیایی که دو دسته چسبیدید بهش . حق زندگی شما بیش از اون چیزیه که دارید. من نمی تونم یه قسمت از دنیاتونو داشته باشم . اعتراف می کنم نمی تونم حق زندگی کردن خودم رو از کسی به زور بگیرم . فقط می تونم حق زندگی کردن خودم رو از خودم بگیرم.

گفتم حق... چه کلمه ی مسخره ای ! زندگی که به زور داخلش پرتمون کردن حالا واسه نگه داشتنش باید بجنگیم . با چی؟ با کی؟ ... دنیات غیر از خودته؟

خوب که فکر می کنم می بینم درست مثل یه سیم رابطم . خیانتایی که بهم می شه رو به شما منتقل می کنم . اگه خودتو دوس داشته باشی دیگه نوشته هامو نمی خونی . وقتی یه نفر سیلی به صورتم می زنه منم یه خودکار بر می دارم و باهاش یه خنجر می کشم و فوتش می کنم طرف دل تو .

نمی تونم ببینم دنیایی که توش پرسه می زنم اینقدر خالیه . مهمون می خواستم . اعتراف می کنم هیچ وقت نتونستم واسه سایه خودم بنویسم . اصلا نمی فهممش .

یه چیزی رو باورتون می شه ؟ دیگه صدای بارونو دوس ندارم ... چی برام می مونه؟ چرا اینقدر زود می پوسم ؟

بین شما کسی هست که دوستم داشته باشه؟ اگه هست بگو . می تونی یه کاری برام بکنی؟ فقط همین یه کار . آخرین کاریه که ازت می خوام . اگه دوسم داری ... فراموشم کن .

از من و تو بدم میاد . از خودم و تو و صادق ... از همتون متنفرم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:3  توسط هادی صداقت  | 

احساس می کردم پرواز کردن را آموخته ام . آخر می دانی ... واقعا داشتم پرواز می کردم . اما وقتی پائین افتادم حتی پاهای لعنتی ام هم شکستند . ای کاش دست هایت را رها نمی کردم . آخر بدجوری زمین خوردم .

وقتی رفتی جنازه ی پرنده ی کوچک خوشبختی ام را در باغچه ی خانه پای درخت خشکیده ای که پدربزرگم روز تولدم کاشته بود چال کردم .

همه چیز خیلی زود محو شد . نشانه اش هم یادگاریست از وجودت . تار مویی که از تو که روی لباسم مانده بود .

دیگر حتی قلمم هم روی کاغذ نمی سرد . وقتی تو نیستی برای که بنویسد ؟ مگر همیشه تنها خواننده نبودی؟ تنها خواننده ای که می شنیدمش. مگر تو نمی گفتی بنویسم؟

آه که نبودنت سایه ام را کمرنگ تر کرده است ...

نبودنت را در آغوش می کشم و در آغوشم می کشد...

بوی تو را می دهد اما تنش چقدر سرد است . می دانی خیلی شبیه به تو است . حتی پائین چانه اش هم قرمز شده ! تمام گرمای دستانم را به دست های کوچک سرماییت می بخشم و درانتظار تپش های قلبت خواهم ماند .

اتاق من یعنی انعکاس نبودنت و و نبودنت تصویر نبودنم .

تقدیم به عزیزترین وجود...                              

          و آشنا ترین صورت

                                 ف

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:33  توسط هادی صداقت  | 

حباب کوچولوی بی رنگ نفرت انگیز من ...

کاش دست هایم بودند ... شاید تو را برایم نگه می داشتند .

همه ی وجودم انعکاست بود . انعکاس تصویر مبهمی از تو در وجودم. همه چیز تو بودی . حتی من .

وقتی باد وزید دست هایم را گرفتی . اما ... باد دست هایم را با خود برد و مرا بی تو رها کرد.

و هنوز - تصویرم انعکاس مبهمی از تصویر توست. همه ی حباب های دیگر را آب برد . اما من ... نمی گذارم ... هرگز نمی گذارم آب تصویرت را از وهم سبزم برباید...

اگه حوصله چرت و پرت نداری نخون !

آهااااااااای آدما ... هیچ کدومتون اونجا هستید ؟ می تونید صدای منو بشنوییییییییییید ؟ اگه کسی اونجاس یکی به من بگه چرا کسی اینجا نیییییییییست؟ هی شما چیکار می کنید وقتی تنهایید؟ یکی جواب منو بده . بگید بدونم چرا من اینقدر تنهام ؟ همتون مسئولید . اگه حتی چند دقیقه با من بودید مسئولیییید که جواب بدید . چرا من اینقدر تنهام؟ مگه شماها چیکار می کنید؟ چرا من اینقدر وقت دارم ؟ چرا هیچ کس وقتی برای من ندازه؟ هی ... تویی که صدامو می شنوی ، به من بگو ببینم توی دنیای تو کسی هست که یه روز دستتو بگیره و باهات حرف بزنه فقط و فقط به خاطر خودت؟ چرا من اینجوریم؟ همه بهم می خندن . چرا ...؟ چرا مثل بچه ها شدم؟ چرا ؟ چرا اینقدر بی کس شدم؟ چرا دیگه خودم واسه خودم کافی نیستم؟ آهاااااااااااااااااای بین شما کسی هست که دستامو بگیره؟ یه چیزی رو رک و راست ازتون بپرسم ... توی یک روز چند بار با دیدن دیگران (حالا چه دوست و چه غریبه) ، اولین چیزی که به ذهنتون می رسه اینه که چقدر اون طرفو دوست دارید و سعی کنید کمکش کنید . حالا چند بار به ذهنتون می رسه که با طرف سکس داشته باشید؟ حالا که کسی که غیر از خودت اونجا نیست ... درست جواب بده . ما کی هستیم؟ ما کی هستیم ؟ چرا همه چی برعکس شده ؟ چرا همه عقده هاشونو گذاشتن روی دوتا سین و یه کاف ؟ ببین . می دونم . به اونم نیاز داری . باشه . بکن . اصلا به من چه ؟ اصلا هیچی بابا . اونایی که باید می گرفتن گرفتن . زده به سرم . این چند روز اینقدر خل بازی در آوردم که ... یاد وبلاگ این رفیقمون خانوم فراموش شده می افتم . جدی شاید باید از ایشون بپرسم توی دنیاشون یه جای کوچولو واسه ما هم دارن یا نه ... ای بابا . چقدر حال می ده آسمون و ریسمون بافتن . می دونی آخه خیلی وقته با کسی اینجوری حرف نزدم . اینجا حداقل اگه بخوای به حرفای دل من بخندی هم صداتو نمی شنوم و دلم خوشه . بعضی از بر و بچه ها می خواستن هادی صداقتو بیشتر بشناسن . حالا موقعیت خوبیه براشون . همه چیو دارم می گم . پاک زده به سرم . اگه دارم می گم اینارو از تنهاییه . فقط دارم روزامو می گذرونم . و اشک می ریزم به خاطر چیزایی که از دست دادم . چرا توی دنیای شما هر چیزی رو می خوای در ازاش باید کلی چیز از دست بدی . بعدشم هیچی . کاش این تلفن لعنتی همش زنگ می زد . آهای کسی هست دستمو بگیره و منو خواهشن از کار و زندگی بندازه؟ خواهش . تمنا ... نذارید بمیرم . قول دادم .

برزخی جان توی پست بعدی حتما شعرایی که خواسته بودی رو ترجمه می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:26  توسط هادی صداقت  | 

دست هایم به سویتان دراز بود

چشم هایم نگاهتان را می خواست

گونه هایم بوسه هایتان را

بی کسی ام حضورتان را

معنای زندگی ام بودید

                                              شکستید

                                              چشم بستید

                                              گسستید

                                               رفتید

                                                              جان باختم ...

 

روز دوم مهر سال ۸۵ ساعت ۱۲:۲۰ ظهر . روز بعد از بدترین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:32  توسط هادی صداقت  | 

چرا دوستم داری ؟

امروز بعد از غیبت کبری ! اومدم که بر خلاف عهدی که با خودم کرده بودم یکی از شعرامو اینجا بذارم ! فقط و فقط و فقط به خاطر دوستایی که همیشه همراهم بودن . هیچ وقت برای دوست داشتن دلیل ندارم . همون طوری که برای به دنیا اومدنم دلیلی نبود . اما دلیل بودنم نمی خوام هیچی باشه . می خوام به خاطر عزیزانم زندگی کنم . زندگی کنم . زندگی کنم . تنها اثباتی که برای علاقم نسبت بهتون می تونم ارائه کنم ... اینه که فقط به خاطر تک و توک آدمایی که دوسم دارن زنده ام . آهای کسایی که دوستم دارید ! کاش هیچ کدومتون نبودید . کاش هیچ وقت بهم نمی گفتید دوستم دارید . چون به خاطر شما دارم این روزای بی سر و ته مزخرفو سر می کشم . اگه یه لحظه نباشید همه چیزو تموم می کنم . از بودن فقط زجر کشیدنشو یاد گرفتم . خیلی خوب یاد گرفتم ... این آپدیت تقدیم به تمام کسایی که دوستم دارن . به خصوص اونی که باعث شد امشب بنویسم .

مثل ماشینایی شدم که دینام و باتریشون مشکل داره . هر وقت می خوام شروع کنم به نوشتن باید یه نفر هلم بده ! اگه هلم نمی دادی سر می خوردم و میفتادم ته دره . ممنون که از سقوط کردن نجاتم دادی . هر وقت برای کسی نوشتم می دونستم که اون یارو اصلا توی این دنیا نیست . اما اینبار مطمئنم که تو نوشتمو می خونی .  احساس فوق العاده ایه . ازت ممنونم به خاطر اینکه وجود داری . به خاطر اینکه هر وقت از خواب می پرم می دونم که تو هنوز هستی و فقط یه رویا نبودی ... ممنون به خاطر ...

 

کاش باران می گرفت

کاش باران می گرفت

                 و تو می باریدی

                      شاید از برق نگاه تو دلم سبز شود

                                           و به گل بنشیند

آرزوی گلم این است که دستت یک روز

                 گردن نازک او را گیرد

                                    بفشارد

                                   و از این ظلمت گشترده ی تنها بودن

                                                                          رهایی بخشد

اگر از گرمای دست تو بمیرد بهتر

                 تا که گلبرگش را

بی تو یک روز به بادی سهمگین بسپارد

همه ی هستی من

              گل پژمرده ی زردیست که شاید یک روز

              دست های کودکی بازیگوش

                                           آنرا پرپر می کند

گل من را به ابریشم موهایت آزین کن

 آه لعنت بر باد

می دانم - می دانم

گل پژمرده ی من را روزی

    باد وحشی - باد داغ

از پر موهای تو جدا خواهد کرد

آنرا خواهد برد به شب

که در آنجا طوفان

دل گل های اقاقی را شکست

و دل نازک کوچک گل من

لحظه ای بیش نخواهد پائید

کودکی آن گل کوچک را

ناگهان از چنگ باد خواهد ربود

و بروی سنگ قبر مضحکم خواهد نهاد

آسمان خواهد گریست

گور را خواهد شست

و دوباره جان خواهم گرفت

خواهم دید

تار مویی از تو

روی خار گل من می رقصد...

 

ضمنا از همه دوستایی که نظر دادن ممنونم . از تک تکتون ... بازم منتظرتونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:46  توسط هادی صداقت  | 

از sms متنفرم

قول داده بودیم همیشه با هم باشیم . او زیباترین و پاک ترین قسمت زندگیم است . هنوزهم حاضرم تمام زندگی ام را برای او ببخشم . اما معنی این sms را نمی فهمم . آخر مگر من چه کرده ام ؟!...

دیروز که با هم در خیابان قدم می زدیم یک آقای پلیس آمد و ما را از هم جدا کرد . خیلی کتک خوردم اما وقتی دیدم او را به زور سوار ماشین می کنند گریه ام گرفت . سیلی های آن افسر بلند قد چهارشانه نمی گذاشت درست ببینم او هم گریه می کند یا نه اما می شنیدم که التماس می کند . تا شب در پاسگاه بودیم و فقط یک لحظه او را دیدم که سرش را پائین انداخته بود و پشت سر پدرش از آنجا خارج شد . پدر و مادر من خانه نبودند. نیمه شب مرا که با همسلولی های جیب برم در بازداشتگاه بودم چند سیلی زدند و بیرون انداختند .باید از او خبر می گرفتم . خیلی نگران بودم .جواب تلفنم را نداد . و امروز یک sms از او رسیده : پدرم گفته دیگر حق نداری با آن پسر صحبت کنی . خدا حافظ .

ای کاش دیروز بیرون نمی رفتیم . ای کاش ده هزار تومان پولی که آن آقای پلیس از من خواست داشتم و به او می دادم تا همه چیز تمام می شد ... ای کاش ... ای کاش من یک ایرانی نبودم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:41  توسط هادی صداقت  | 

هر که ریشش بیش ، زورش بیشتر ( یا پولش بیشتر)

در آهنگ The beautiful peopleمرلین منسون درباره مردم زیبا صحبت می کند اما اگر بخواهیم ترجمه صحیحی از آهنگ داشته باشیم و تفاوت های فرهنگی دو جامعه ایران و امریکا را نیز در نظر بگیریم من باید نام این آهنگ را برای ایران به مردم چرک تغییر دهم . زیرا طبق گفته منسون در امریکا انسان های زیباتر راحت قدرت را به دست می آورند و در دیار ما انسان های چرک تر و ریشو تر ! توضیح کامل تر درباره این مطلب داخل ترجمه شعر است آنجایی که با * مشخص کرده ام .

پس برای اینکه جنبه اجتماعی این آهنگ توسط شما عزیزان بیشتر درک شود و شعر را از فیلتر فرهنگی عبور داده باشیم تا یک شعر اجتماعی بشود که به درد ملت ما هم بخورد ضمنا من هم توانسته باشم منظور منسون را خوب به شما برسانم به شما پیشنهاد می کنم در ترجمه شعر هر جا از کلمه کلیسا استفاده شده بجای آن کلمه ریش و تسبیح و هر جا کلمه زیبا استفاده شده بجای آن از کلمه کثیف ( چرک ) استفاده کنید . طبق جدول زیر :

کلمه در فرهنگ امریکا               معادل کلمه در فرهنگ ایران امروز

_____________               ____________________

کلیسا( وسعت کلیسا)                         ریش( عمق ریش)

زیبا                                             کثیف (چرک)

آهنگ مردم زیبا یا همون بچه قشنگای خودمون به عقیده بسیاری از منتقدان شاهکار جامعه شناسانه منسون است . این آهنگ ، دومین آهنگ آلبوم فوق ستاره ضد مسیح است که در سال 1996 به بازار آمد . نقد این آهنگ را به همراه شعرش می نویسم و از هم جداشون نمی کنم . خودتون ببینید اینجوری بهتره یا مثل قبل .

بچه قشنگ ها !

تو را نمی خواهم و به تو احتیاجی ندارم

سعی نکن مقاومت کنی ، من تو را شکست خواهم داد ( در زندگی امروز انسان ها برای اینکه حرفشان را به دیگران بقبولانند باید طرفشان را قانع کنند از او قوی ترند . مردم نگاه می کنند به اینکه چه کسی حرف را می زند . نه اینکه چه می گوید . مثلا اگر یک شعر بخوانند و بدانند از حافظ است ، براییشان خیلی زیباتر است تا اینکه همان شعر از سوی کس دیگری نقل شود . منطق ، منطق قدرت است . روابط بین الملل کنونی که در جهان حاکم است نیز اینرا به خوبی نشان می دهد . به وضوح مشخص است که همیشه حق با امریکاست . برخورد کشور امریکا با دیگر کشورها بازتاب روابط اجتماعی در کشور امریکا و سیاست های داخلی امریکاست که منسون از آن انتقاد می کند . یک چیزی شبیه قانون جنگل(البته بنده اصلا قصد ندارم نسبت به ساحت مقدس ایالات متحده توهینی انجام دهم و یا بگویم آنجا نروید . نخیر ، اگر راهمان دادند شک نکنید که باید رفت . گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ، به شکوفه ها ، به منسون برسان سلام ما را ! و نمی خواهم بگویم که آن نامسلمان ها خیلی بدخت و بیچاره هستند . اگر شرایط آنها اینگونه است دیگر وای به حال ما ...) . بنابراین منسون ابتدا می خواهد نشان دهد این حرف ها از جانب فرد قوی تری زده می شوند و باید آن ها را قبول کرد . حتما در خاطرات خود افراد یا فردی را به خاطر می آورید که در ابتدای سخنرانی و پس از استمداد قدرت از خداوند ! شروع می کند به توضیح و تشریح افتخارات گذشته شان . آن ها از متدی که منسون از آن صحبت می کند استفاده کرده اند . بله ، درست حدس زدید . مانند معلمانمان در دوران تحصیل . آن ها که از این روش فراوان استفاده می کردند . ) اما ادامه شعر ...

تقصیر تو نیست که همیشه اشتباه می کنی

مردم ضعیف وجود دارند تا تمام کارهای غلط و درست مردم قوی را تصدیق کنند ( پس برای اینکه انسان خوبی باشی نیاز نیست کارهای درست انجام دهی . تنها کافی است که مثل من قدرتمند باشی تا همه بگویند درستکاری)

بچه قشنگا ، بچه قشنگا ( ضمنا از نظر منسون زیبایی نیز یکی از عواملی است که انسان های مورد نظر منسون برای رسیدن به ثروت از آن استفاده می کنند .)

همه چیز شما بستگی دارد به اندازه کلیساهای شما ( گمان می کنید هر قدر کلیساهای شما بزرگ تر باشند ایمانتان هم بزرگتر است )

شما نمی توانید جنگل را ببینید به خاطر اینکه پر از درخت است ! ( سطحی نگر هستید )

شما نمی توانید بوی کثافت خودتان را که تا زانوهای شما بالا آمده حس کنید ( دارید در کثافت کاری های خود مدفون می شوید )

هی ! تو ، چی می بینی ؟

شماها در زندگی تان تنها چیز های زیبا و چیزهای مجانی را می توانید ببینید ( چطور می خواهید واقعیت را ببینید ؟)

هی ، تو ، تلاش می کنی که زندگیت معنی پیدا کند ؟

تا هنگامی که با میمون های انسان نما زندگی می کنید سخت است که درست زندگی کنید .( در زندگیتان شما و تمام اطرافیانتان بازیچه هستید . چگونه می توانید خودتان باشید؟ )

دیگر وقتی برای تبعیض قائل شدن بین این آشغال ها نیست

از تمام این حرامزاده هایی که در راه تو قرار می گیرند متنفر باش

زندگی آنها مانند کرمهایی است که در همه جا زندگی می کنند

سخت است اینکه متوجه شوی در کجا بیشتر تغذیه می کنند ( به کجا بیشتر ضربه می زنند و منبعشان کجاست) و بخواهی تنها همان مضر ها را از بین ببری . باید همه را یکجا کشت . ( نمی دونم شما هم به اندازه من از این تشبیه بی نقص منسون لذت بردید یا نه . منظورش هم کاملا مشخصه اما به زبون ساده تر بگم به نظر منسون سرمایه دار ها مانند کرم ها یی انگلی هستند که در زندگی انگل وارشان دور تمام سرمایه های موجود در دنیا جمع شده اند و از رسیدن این ثروتها به تمام مردم و به طور مساوی جلوگیری می کنند . برای از بین بردن این شرایط نمی توان به دنبال کسی گشت که بیشترین ضرر را دارد بلکه تمام این اشخاص به اندازه خود مضرند و همه شان باید نابود شوند .)

مردم قدرتمند ، مردم پر مدعا و پررو

گویا قدرت شما نیز به اندازه کلیساها وابسته است *( هر قدر کلیساها بزرگ تر می شوند می توان فهمید که فاصله بین طبقات اجتماعی بیشتر شده . به دلایلی که الآن خدمتتان عرض می کنم .البته قصد توهین به قشر خاصی را ندارم اما می توان برای درک بهتر موضوع و اینکه این صحبت منسون را بیشتر به واقعیت و فرهنگ خودمان نزدیک کنیم اینگونه توضیح دهیم : هر جا در این شعر از کلیسا نام برده شده شما آنر حذف کنید و بجای آن کلمه ی ریش و تسبیح را قرار دهید . مردم فکرمی کنند که هر کس بیشتر ریش داشته باشد با ایمان تر است و انسان بهتری است . به زبان ساده تر هرچه ظاهرت چرک تر باشد درونت پاک تر است ! و به عقیده منسون هر قدر تعداد افراد ریشو در جامعه بیشتر باشد ، فساد و ظاهرسازی بیشتر است و هر که ریشش بلند تر ، زورش بیشتر . البته بگذارید در اینجا بگویم منظور یک نوع خاصی از ریش است و ریش های بچه سوسول ها و ریشهای مدل دار و زیبا را شامل نمی شود . اینو گفتم چون خودم هم از این ریشا دارم ! )

نظام سرمایه داری این افتضاح را بوجود آورده ( ثروتمندان هر روز ثروتمند تر و فقرا فقیر تر می شوند)

و حتی وقتی آن هم از بین می رود مذهب قدیمی فاشیسم جای آنرا خواهد گرفت . ( انسان ها یا نزادپرستند و یا پول پرست )

نقد کلیپ the beautiful people

کلیپ این آهنگ ساخته خود منسون است و در آن همچون دیگر کلیپ های منسون کمتر به تبلیغات برای فروش و جذب مخاطب توجه شده و سعی شده بیشتر روی بعد معنایی کلیپ و نشانه شناسی آ« کار شود . در هر کلیپ منسون به نشانه های زیادی برخورد می کنیم که اکثر تماشاگران متاسفانه توجهی به آن ها نداشته و کلیپ را فقط نگاه می کنند مانند کلیپ های خواننده های دیگر اما کلیپ های منسون تمایزات زیادی با سایر خواننده ها دارد و آن اینکه کلیپ های ساخته منسون مانند یک تابلو نقاشی قابل بحث و بررسی هستند و وظیفه خودم می دانم تا جایی که سوادم اجازه می دهد به بررسی آن ها بپردازم .

و اما کلیپ the beautiful people ...

در اینجا زمان و مکان تنها به من اجازه می دهد به بعضی صحنه های قابل تفکرو تدبر کلیپ اشاره کنم و تفکرش دیگر با خودتان چون درباره هر صحنه آن می توان چندین صفحه مطلب نوشت .

تقابل دخمه ها و قصر ها و کلیساها ، روشنی و تاریکی ، انسان های توانمند و ناتوان در این کلیپ به خوبی نمایانگر فساد موجود در نظام سرمایه داریست .

اولین صحنه ها ... اگر به شما بگویم باورتان نمی شود . بین خودمان بماند ، آن تصاویر قسمت هایی از منزل خود مرلین منسون و توییگی رامیرز بیسیست منسون است که نشان داده می شود و برای آن ها معانی خاصی را تداعی می کند . همچنین برای ما . ابتدا تعدادی از اعضای مصنوعی بدن انسان را مشاهده می کنید که در همه جا به تعداد زیاد وجود دارند و در صحنه های بعدی کلیپ می بینیم مردمی که در دخمه ها زندگی می کنند از این اعضای مصنوعی برای راه رفتن استفاده می کنند . گویی آنقدر تعداد مردم فلج شده زیاد است که به اینهمه اعضای مصنوعی نیاز دارند . در حالیکه در همین کلیپ مشاهده می کنید تعداد کمی از مردم که در کلیساها و قصر ها زندگی می کنند پاهای درازو قدرتمندی دارند ... گویی ثروتمندان هستند که فقرا را کاملا فلج کرده اند و تمام سرمایه های مردم عادی و قدرت عملشان ( دست و پایشان ) را از آن ها گرفته اند . منسون را در این صحنه ها می بینید که وسیله ای در دهانش قرار داده تا دهانش گشادتر شود . او حرف هایی دارد . گشاد شدن دهان یعنی چه ؟ غیر از اینکه حرف های بزرگتری از آن بیرون آید ؟ سپس کرمها را می بینید که همه جا در میان زندگی مردم پخش شده اند و در زندگی انگل وارشان مال مردم را می مکند . آن ها سرمایه داران هستند . سایه منسون را می بینید که در یک دخمه با اعضای مصنوعی بدن انسان که توسط دو نفر به بدنش متصل می شود ناگهان پاهایش دراز می شود و او هم بزرگ می شود . اصلا در آن دنیا همه به دنبال پاهای بلند و توانمند هستند . اما تنها آن هایی که زندگی انگل وار دارند با مکیدن خون دیگران می توانند به این چیزها برسند . کلیساها و خانه های این انسان ها سقف های بلندی دارد تا بتوانند با پاهایشان در آن ها راه بروند .برای تهیه چنین خانه هایی هم باید اموال بسیاری از مردم چپاول شود . منسون که در ابتدای کلیپ مشغول آماده سازی خود بود و پاهای بلندش را بدست آورد حال مورد پرستش مردم واقع شده و مردم بدون اینکه حتی بدانند چرا و به چه طریق اینهمه فرق بین خودشان و این انسان های زیبا و بزرگ است دنباله رو آنها شده اند و دست آن هارا گرفته ، به دنبال آنها می روند . سپس مردمی را می بینید که در زندان ها و سیاه چالهای کلیسا زندگی می کنند و حتی برای راه رفتن پایی ندارند . با کمک عصا حرکت می کنند . و آن طرف مردم زیبا و بزرگ را می بینید که می رقصند و با آسایش بوسیله پاهایی که از بقیه مردم دزدیده اند زندگی می کنند . موسیقی دان کوچکی را می بینید که تنها برای خودش می نوازد و اما یکی از آن انسان های بزرگ و زیبا را می بینی د که بدون اینکه بنوازد ، می خواند و مورد تشویق همه قرار گرفته . صحنه ای را می بینید که در آن همه مردم برعکس راه می روند و خود منسون مستقیم و درست ایستاده . در این صحنه حتی دنیا هم وارونه است . منسون می خواهد بگوید شاید من خلاف جهت شما تفکرو حرکت می کنم و حتی خلاف جهت دنیایتان اما اگر از دید من به قضیه نگاه کنید هم شما دارید راه را برعکس و اشتباه میروید و هم دنیایتان برعکس است . در صحنه بعدی منسون یک ذره بین جلو دهانش قرار داده . طوری که دهانش از صورتش بزرگ تر شده . انگار حرف های او از خودش مهمتر هستند .

عامل تمام بدبختی ها خود مردم هستند . خود آن ها بعضی را بزرگ کرده اند . و نظام سرمایه داری و فاشیسم روز به روز این تفاوت ها را زیاد می کند .

می دانم بسیاری از ریزه کاری های این کلیپ را بیان نکردم . اما اگر بیشتر بگویم می دانم که از حوصله شما هم خارج است . تنها به بیان مطالبی پرداختم تا شما تنها دید برخی را نسبت به تماشای کلیپ منسون تغییر دهم / . به هر حال اگر کوتاهی انجام شد معذرت .

The Beautiful People

I don't want you and I don't need you
don't bother to resist, I'll beat you
It's not your fault that you're always wrong
the weak ones are there to justify the strong

the beautiful people, the beautiful people
it's all relative to the size of your steeple
you can't see the forest for the trees
you can't smell your own shit on your knees

Hey you, what do you see?
something beautiful, something free?
hey you, are you trying to be mean?
if you live with apes man, it's hard to be clean

there's no time to discriminate,
hate every motherfucker
that's in your way
the worms will live in every host
it's hard to pick which one they eat most

the horrible people, the horrible people
it's as anatomic as the size of your steeple
capitalism has made it this way,
old-fashioned fascism will take it away

(chorus)

معرفی سایت

امروز می خوام یک وبلاگ رو بهتون معرفی کنم که اصولا صاحب اون انسان جالبی میتونه باشه و به نظر می رسه که نسل در نسل اینکاره بودن . البته منظورم از اینکاره نویسنده نیست بلکه منظورم دزده . تمام مطالبی که درباره مرلین منسون در این وبلاگ نوشته شده از وبلاگ های قبلی من بلند کرده و نوشته ی بنده هستند . که البته به نام خودشون گذاشتن . به هر حال بعضیا عقده جلب توجه دارن . حالا به هر قیمتی که شده . یعنی فکر می کنم این آقا حتی حاظر باشه ... بی خیال بابا . خودتون می دونید حاظره چیکار کنه .

تنهایی معصوم دوست داشتنی من ... لطفا بمیر.

از همه رفقایی که برام نظر می ذارم متشکرم . حتی اگه فقط بگن : به من هم سر بزن ! به هر حال من وبلاگ پر بروبیایی ندارم . آدمای تنها همیشه تنهان . ولی اونایی که همراه منن فرق دارن . صمیمی ، دوست داشتنی ... یه خواننده مثل خواننده های این وبلاگ 100 تا از مال بعضیارو می ارزه ( قصد پاچه خاری نداشتم ) . آرزو نمی کنم دوستای بیشتری داشته باشم . آرزو می کنم ... دوستام تنهام نذارن . دیگه تنهایی رو نمی خوام . حتی اگه خیلی مهربون باشه ، تنش سرده .

هیچوقت برای کارم تبلیغ نمی کنم . نوشته های من با چی توز فرق می کنه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:52  توسط هادی صداقت  | 

اگر دوستم داری شلیک کن...

برای اولین بار می خوام باهات درد و دل کنم . چون عزیزی برام . می دونی دردی که همیشه دیوونم می کرد و تو ... می خواستی کمکم کنی اینه که ... راستش یه فاحشه داره اذیتم می کنه. همه ی عمرم مثل زالو داره خونمو می مکه . دیگه خستم کرده . زندگیم شده آرزوی مرگ کردن . ۱۰۰ بار خواستم با چاقو تکه پارش کنم اما ترسیدم ... هی تو که می گی دوستم داری . دیروز که با من خدا حافظی کردی گفتی که یه تفنگ بزرگ داری . می شه برام کلکشو بکنی ؟ بهت نشونش می دم فقط مواظب باش دستت نلرزه . لوله تفنگتو بگیر طرفش و شلیک کن . چشماتو نبند تا بجای من جون کندنشو ببیی . درست اینجا مخفی شده - بین دوتا چشمم . شلیک کن . شلیک کن اگه دوستم داری کثافت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط هادی صداقت  | 

سندروم پرستش

سندروم پرستش ، یک جور کهنه پرستی ، مرض مسری تقدس

یک جایی در یک گنجه ای یک کتابی بود که آنقدر همانجا مانده بود ، پوسیده بود . تا آنروز حتی لایش را باز نکرده بود تا ببیند چه می گوید . اما ... آنرا می پرستید .

پرستش ! چه وازه پوچ و بی معنی.

آیا نباید عاشق شد ، اطمینان کرد و بعد پرستید ؟

نمی دانم چرا همه چیز وارونه است ! وقتی خوب فکر می کنم می بینم همه کارمان وارونه است . تازه این یک بعد قضیه است . اگر وارونگی قانون اجتماع باشد چه ؟! یعنی ما باید اصلا روی دستانمان راه می رفتیم ؟!

عادت کرده ایم به وارونگی . اصلا به کسی چه مربوط که من می خواهم چطور راه بروم ؟ روبه جلو یا روبه عقب چه فرقی می کند ؟!خوب شما راحتید جلوتان را ببینید ، من دوست دارم وقتی راه می روم بدانم پشت سرم چه خبر است .

جامعه ی وارونه نتیجه ی عدم تکامل گذشتگان است . باید آنرا ویران کرد و از اول ساخت .

موخره

مبتلایان به این سندروم به طرز عجیبی قادر به تولید مثل هستند . تولید مثل به معنای واقعی کلمه . یعنی تولید یک چیزی شبیه به خودشان . نه اصلا عین خودشان ، اصلا تولید خودشان ! یعنی اول از نظر ظاهر به آن ها شبیه است اما هنگامی که رشد می کند خودش هم نمی داند چطور اما باطنش نیز شبیه والدینش است . اگر هم یک روزی باطنش شروع به تغییر کرد ، توسط والدینش سر به نیست می گردد . به همین دلیل است که طی 1400 سال اخیر ، تعداد مبتلایان به این سندروم به طرز عجیبی روبه افزایش گذاشته طوری که اکثر قریب به اتفاق مردم مبتلا به این سندرومند و در نتیجه افراد سالم برای آن ها دیوانه اند !

برای تفهیم این قضیه بگذارید برایتان یک تمثیل از کوئیلو بیاورم : یک روزی روزگاری در یکی از شهرهای زیبای این دنیای پهناور پادشاهی وجود داشت که با خوبی و خوشی بر مردم این شهر حکومت عادلانه ای را روا می داشت . آب این شهر از دو دهنه چاه تامین می شد که یکی درون قصر پادشاه بود که ساکنین قصر از آب آن استفاده می کردند و دیگری خارج از قصر برای استفاده مردم . جونم براتون بگه که در اطراف این شهر جادوگری زندگی می کرد که طبق عادت جادوگران آمد تا یک کرمی به جان مردم بیندازد ! یک معجونی ساخت که نوشیدن آن باعث دیوانه شدن شخص نوشنده می شد . آمد و آن معجون را درون چاه آب مردم ریخت و در عرض چند روز همه مردم شهر دیوانه شدند . خبر به گوش پادشاه رسید که همه مردم شهرت دیوانه شده اند او هم خودش براه افتاد تا با چشم خویشتن این فاجعه را به نظاره بنشیند . و دید که به به ! انگار مردم واقعا دیوانه شده اند . و پادشاه شروع کرد به راه رفتن در بازار و جالب اینجاست که مردم همه جمع شده بودند و هرهر می خندیدند و می گفتند : پادشاه دیوانه شده است ! شاه هم برگشت به قصرش و در حالیکه کاملا دپرس بود موضوع را با مشاور دانایش در میان گذاشت ( البته نمی دانم که این مشاور زن بود یا مرد . اگر شما فهمیدید به ما هم اطلاع دهید ) . مشاور رفت و یک مقداری از آن معجون دیوانه کننده جور کرد و آنرا به پادشاه داد و به او گفت : اگر می خواهی باز هم بر مردم حکومت کنی دستور بده این معجون را در آب چاه قصر بریزند . شاه هم که دیگر از همه جا قطع امید کرده بود پذیرفت و ... فردای آنروز شاه وقتی به داخل شهر رفت دید همه مردم عاقل شده اند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی بر مردم حکومت کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:36  توسط هادی صداقت  |