تبليغاتX
** دارالمجانین **
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

امیدوارم دوستت نداشته باشم(خودکشی مرلین منسون)

چرا رفتید ؟ چرا مردید؟!

چرا فقط به خودتان فکر می کردید؟

صادق هدایت . . دعا می کنم . دعا می کنم فقط یک بار دیگر در خواب ببینمت. با آن زبان نیش دارت پناهم بودی . 1000 بار در خواب تو را دیده ام . عااااشقت بودم . چرا رفتی؟چرا مردی؟!  میدانی چقدر دوستت داشتم . چرا رفتی؟ اگر تو خدا باشی من سگ ولگردی بیش نیستم . اگر تو خود را با سگ ولگرد مقایسه کنی آنگاه من چه هستم؟

فروغ فرخزاد . پاک مثل یک رویای شیرین . می دانم اگر بیش از من گریه نکرده باشی، کمتر از من نبوده . چرا رفتی ؟ آخر من فکر می کردم تو با من خواهی ماند . تو چرا مردی؟! جای دستان جوانت زیر خاک نبود...

مرلین منسون . عزیز کوچک من . تو را نماد کفر می دانند . تنها چون مثل من بودی و نمی خواستی ، نمی خواستی دروغ بگویی . نخواستی پنهان شوی .اینها همان احمق هایی هستند که به صادق گفتند ملحد و به فروغ گفتند هرزه . اجتماع ما هرزه است . آخرین همصدایی . تنها زنده ای که می دانم درد را چشیده . تو دیگر نرو . اگر می روی مرا با خود ببر . می دانم . می دانم چقدر زجر می کشی . اما من چه ؟ ای کاش تنها یک بار در آغوشت می کشیدم ... شاید تو هم میدانستی تنها نیستی . می دانم . می دانم . چقدر تنهایی . حتی تنها تر از من ... آخر من تو را دارم . اما تو حتی شاید ندانی کشور من کدام خراب شده ای است .

تمام دوستانم در دنیای مردگان سیر می کنند . شاید باید به آن ها پیوست . چرا هر که را دوست دارم می میرد ؟ آیا این هم قسمتی از عذاب الهی است ؟ امیدوارم تو را هرگز دوست نداشته باشم . چون می ترسم بمیری . چون نمی خواهم بمیری . چون ... چون دوستت دارم...

پس از شنیدن خبر (یا شایعه) خودکشی مرلین منسون در سال 2008 تقریبا داشتم می مردم . تنها چیزی که مرا تسکین داد فروغ بود :

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

 

آه مرلین عزیزم

این هم ترجمه ی یکی از آهنگ های آلبوم antichrist superstar1996 مرلین است که فکر کنم بیربط به بحث امروز نباشد . البته من اصلا موافق ترجمه آثار انگلیسی به زبان فارسی نیستم . زیرا تقریبا تمامی زیبایی آن اثر را از بین می برد و تنها مفهوم ناقصی از آن متن را به خواننده می رساند . اما به هر حال بدلیل آشنایی کم ایرانیان با زبان انگلیسی و مرلین منسون و بویزه فلسفی بودن اشعار او فکر می کنم ترجمه اشعارش کار مفیدی باشد . به همین دلیل تصمیم گرفتم به مرور زمان ترجمه تمام آثار او را در این وبلاگ در اختیار شما عزیزان بگذارم . اما لطفا از خواندن متن انگلیسی آن هم غافل نشوید . می توانید آهنگ مورد علاقه تان را به من بگویید تا ترجمه آنرا تقدیمتان کنم.

 

نقد و توضیح این ترانه

در دنیایی پر از دروغ زندگی می کنیم . پر از ظاهر ، پر از صورتک . چگونه می توان این صورتک ها را دوست داشت . حتی وقتی کسی مثل منسون از تمام زندگی خودش برای فریاد نفرتش می گذرد ، دیوانه می پندارندش . چیست حاصل اینهمه نفرت ، چیست حاصل این به سیم آخر زدن ؟ چند نفر منسون را فهمیدند؟ او را شیطان می پندارند . شاید به خاطر چشمان دورنگش . چقدر مضحک . چه احمق هایی ... منسون از نفرت خود اینچنین خسته شده .

حال که حاصل آخرین تلاشش بیداری نبود ، دیگر چه امیدی برای نجات این دنیا باقی می ماند؟ او تصمیم به نابودی می گیرد و گمان می کند کسانی که هیچ یک از حرف هایش را نفهمیدند ، مطمئنا با نابودی بیگانه نیستند . و گمان می کند با نابودی آن ها را هم نجات می دهد . منسون زندگی خود را یک بازی می داند و خودش را یک بازیچه . درست مانند یک" دقیقه" که ناخودآگاه شروع شده و بزودی مرگش فرا می رسد . چه تشبیه زیبایی ... او هم در آرزوی یک زندگی عادی است . نکند اصلا اشتباه بود گفتن . نکند مثل منصور حلاج ... بعضی رازها مگو هستند . منسون نتوانسته آن چیز را که می خواسته به مردم بفهماند . یعنی مردم نفهمیدند . چون تنها از منسون لب های رنگ کرده اش را دیدند و گفتند : "چقدر زشت است !"  او هم همین را خواسته بود . اصلا می خواست کسی که تنها ظاهر را می بیند ، به سویش نیاید . چقدر کم هستند دنباله روان حقیقت !

زندگی کردن مثل سایه ، بی همصدا بودن ، خنجر خوردن از پشت ، دردی است که درمان ندارد . گریه کردن بی صدا و بغضی که نمی شکند . او حتی گریستنش را به کسی نشان نداد . زیرا کسی را لایق ندانست . چه کسی گفته او نمی گرید ؟!

آیا کسی غمی بزرگ تر از غم او سراغ دارد ؟ مرلین مردن و بی اثر بودن را مترادف می داند . چرا سخن را بیهوده دراز کنم ؟ مگر فروغ زیباتر از من نگفته  ؟ :

...من از زماني که
قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فکر مي کنم که باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فکر مي کنم...
من فکر مي کنم...
من فکر مي کنم...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات تهي مي شود.

حالا بهتر است متن ترانه را هم بخوانید:

 

دقیقه ی پوسیدن

چیزی برای دوست داشتن باقی نمانده

و امروز بسیار خسته ام برای نفرت

احساس پوچی می کنم

دقیقه ی پوسیدنم را با تمام وجود احساس می کنم

در حال سقوط هستم ، می خواهم تو را هم با خود ببرم

یک دقیقه ، هنگامی که زاده می شود ،

همان لحظه به سمت مرگش شروع به حرکت می کند

من می خواهم ادامه بدهم

من می خواهم در این دروغ(دنیا) زندگی کنم

من در سیاهی و گمنامی و پستی فرو رفته ام

تنها نام خودم را مشهور و درخشان کرده ام

(در حالیکه نشان دهنده ی واقعیت من نیست)

کمبود درد ، کمبود امید

کمبود چیزی برای گفتن

برای دردی که دارد مرا می کشد ، درمانی وجود ندارد

من در حال سقوط هستم

و به پشت سرم نگاه کردم

و دنیایی را دیدم که مرده بود

حدس می زنم که من هم مثل آن مرده ام

 

The Minute of Decay

there's not much left to love
too tired today to hate
I feel the empty
I feel the minute of decay
I'm on my way down now, I'd like to take you with me
I'm on my way down
I'm on my way down now, I'd like to take you with me
I'm on my way down
the minute that it's born
it begins to die
I'd love to just give in,
I'd love to live this lie
I've been to black and back
I've whited out my name
a lack of pain, a lack of hope,
a lack of anything to say
there is no cure for what is killing me
I'm on my way down
I've looked ahead and saw a
world that's dead
I guess that I am too

 

اینهم مجسمه آزادی امریکا در حال مرگ:

 

همه ی دیوانه های دوست داشتنی من (جواب نامه):

"باید فکر کنم تا بگم " نمی دونم منظورتو درست فهمیدم یا نه !

"کرک همت" چی بگم ؟! اگه تو رو نداشتم چه می کردم؟

"مونا" اصلا نفهمیدم داری تعریف می کنی یا انتقاد !

"سالار" حقا که سالاری . رو چشم . حتما

آرزو می کنم فردا عاشق تر باشی از امروز

داشت یادم می رفت عید رو بهتون تبریک بگم . چون به احتمال زیاد این آخرین نوشته ی امسالم بود . من عاشق عید هستم . بوی کودکی رو می ده . بوی شیطنت ، بوسه های مادربزرگ ، شکوفه های گیلاس و ...و بوی عیدی . می خوام توی این تعطیلات باز هم بچه بشم . خودم رو پرت کنم توی بقل مادربزرگ ، و فراموش کنم که دیگه مردی شدم. امیدوارم سالی که در پیشه بهترین سال عمرت باشه و به آرزوهات برسی . و از پارسال عاشق تر باشی . حتی اگه عشق نفرینی ابدی باشه . .حتی اگه دیگه از بوسه های مادربزرگ خبری نباشه .  تا سال دیگه خدا حافظ .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 7:20  توسط هادی صداقت  | 

اگر می خواهی نوشته هایم را بدزدی

اگر می خواهی می توانی . می دانم که تنها با فشار دادن یک دکمه می توانی تمام خاطراتم را صاحب شوی . خاطراتیکه برای هر کلامش کودکانه گریسته ام . اما می دانم که می دانی که خاطرات من همچون زندگی ام سیاه تر از آن است که به دردت بخورد . به خاطراتم دست نزن ، کثیفت می کنند. معذرت می خوام که این نوشته رو می ذارم اینجا . مجبور بودم

 

تقدیم به دوست داشتنی ترین دروغ

همه جا را گشتم

همه جا را دیدم

تا تو را بازشناسم

تو که تنهایی و بیتابی دل را دیدی

ولی افسوس خیالم مرده

و تو با آن رفتی

رفتی و اشک به چشمم خشکید

رفتی و در تپش ثانیه ها گم گشتم

و شدم بی دل و بیچاره ی کافر مسلک

                                             9/4/1384

 

همه ی دیوانه های دوست داشتنی من(جواب نامه ها)

انجل خیلی ممنون .من هم نمی دونم چی بگم

"برزخی پسرخونده ی ابلیس" متشکرم . من موافقم . منتظرتم

"کرک همت" دوست قدیمی خوبم ، من بجای وبلاگم شرمنده ام که اذیتت کرده . روی چشمم . توی پست بعدی کاملا درباره ی آلبوم 98 مرلین صحبت می کنم .

 "dark angel"فقط می تونم بگم متشکرم...

یک دوستی هم ترجمه دو تا از آهنگ های منسون رو خواسته بود که بروی چشمم .

 

دیوانه ام اما احمق نیستم

یک سری دروغ ها به خورد انسان ها داده شد تا تنها بتوانند زندگی کنند . تا جامعه ، تا حکومت شکل بگیرد . اما امروز منی که نمی خواهم با دروغ زندگی کنم همه ی آن ها را دور می ریزم . آیا کسی مرا همراهی می کند؟

من برای هر گونه بحث فلسفی و اعتقادی آماده ام . می خوام این کارو شروع کنیم . من یه جا گفته بودم اگه خدا رو دیدید سلام من رو هم بهش برسونید و بهش بگید به ما هم یه سری بزنه . بعضیا به این جمله من ایراد گرفته بودن . من برای هر بحثی آماده ام

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:43  توسط هادی صداقت  | 

سلام . من هنوز زنده ام . نمیدونم به چه امیدی اما هنوز دارم نفس می کشم . شاید برای اینکه یک بار فقط یک بار غم خودم رو توی دل تو هم مهمون کنم ....

زیر اسم بزرگی دارم مطلب می نویسم . می دونم که از عهده ی مسئولیتی که برام ایجاد می کنه بر نمیام . اما به هر حال . . .

توی این پست فقط یه سری از مطالب وبلاگای قبلیمو میذارم . بعد شروع می کنیم به حرفای تازه .

لینک وبلاگ قبلیم هم اینه : مرلین

تو هم مثل من دیوانه ای !

نه ، هیچ کس نباید بفهمد . نباید بگویم . اصلا بگذار فراموش کنم . مگر ندیدی دیروز که به سیروس گفتم ، به من گفت : دیوانه . مگر خودت نگفته بودی سیروس بیشتر از بقیه مردم می فهمد ؟ اما دیدی او به من چه گفت ؟ بگذار هیچ نگویم . نمی دانم ، شاید واقعا دیوانه ام . آخر من که دیگر بیشتر از سیروس نمی فهمم . یعنی دیوانه ها همه مثل من فکر می کنند ؟ پس چرا همه آن هایی که مثل من فکر می کنند در دارالمجانین نیستند ؟! شاید هم باید باشند ! شاید این را نمی فهمند . یعنی همه باید مثل آن ها فکر کنند ؟ دیوانه یعنی کسی که مثل آن ها نباشد . حتما اولین انسان مثل آن ها فکر می کرده و بعد از آن هر کسی با فکر دیگری می آمده ، دیوانه می پنداشتندش . اصلا شاید آن اولین موجود خودش دیوانه بوده و ما عاقل !!

دوباره صدای فریاد ها به گوشم می رسد : دیوانه ، دیوانه ...!!

"می گم من که تا حالا چیزی نگفتم ، بذار اصلا نگم . به خدا می ترسم . ببین دستام داره می لرزه ، بذار فکر کنن بیشتر از ما می فهمن . دیوونه ها ، دیوونه ها ... ببین من به تو دروغ گفتم ، من اصلا شجاع نیستم ، من هر روزی که با یکی از آونا روبرو می شوم ، شب موقع خواب بالشم خیس خیسه . جان من بذار هر چی دلشون می خواد بگن . اونا همشون دیوونن."

... دیروز که به من گفتی دوستم داری ، فهمیدم تو هم مثل من دیوانه ای . ناراحت نباش ، دیوانه بودن بهتر از مثل آنها بودن است . راستی ممکن است ما هم بفهمیم عشق چه مزه ای است ؟! خسته ام از نفرت . از چه می ترسی ؟ از آن ها نترس . من به همه شان گفته ام . از ما گفتن بود . ما گفتیم و گفتند دیوانه اید . بگذار در کثافت خودشان بلولند و منتظر باشند تا یک کسی از غیب بیاید و بیرونشان بکشد . اگر خواستی در این دنیا بمانی بدان باید از چیزی آویزان شوی . بله ، درست مثل خفاش . بیا ما هم از یکدیگر آویزان شویم و به هم بگوئیم : دوستت دارم ، دوستت دارم . بگذار آن دیوانه ها هر چه می خواهند بگویند . دوستت دارم ، دوستت دارم ...

 

دوستت دارم ، دوستت دارم ، کثافت دوستت دارم

 

دیروز، مثل امروز ، باد تندی می وزید و هوا گرم بود . و خیابان ، حتی با لبخند مضحک تو ، خاکستری رنگ بود . گمان کردی نمی دانم ، نمی فهم . پشیمانم که به تو نگفتم صورتت از ضجه تنها دو قطره اشک کم دارد . اما ... پاهایم برای عبور از تو از یکدیگر سبقت می گرفتند . شاید باید به تو می گفتم . شاید باید می گفتم که لب هایت زیر درخشش آفتاب چه فریبنده بودند ، و چشمانت هیچ کم از چشمان لیلی نداشت .

شاید باید به تو می گفتم که وقتی در آن خیابان خاکستری گرم نفرت انگیز از دور تو را دیدم که به سویم می آمدی ، موهای آشفته ات که از زیر روسری بیرون آمده بود و دست باد با آن ها بازی می کرد ، چگونه نگاهم را به تمسخر گرفته بودند . ای کاش به تو گفته بودم وقتی از تو گذشتم ، برگشتم و به تو نگاه کردم . اما تو برنگشتی . وقتی رفتی دوباره خیابان خاکستری شد .

به خدا می خواستم بگویم . اصلا به خدا وقتی به تو رسیدم ، لب هایم باز شد که سخن بگویند . اما پاهای لعنتی ام از حرکت نایستادند . و امروز که چشمانم تمنای نگاهت را دارند ، دیگر پاهایم تکاپویی ندارند . ای کاش آن ها هم مثل دلم به سویت می دویدند . ای کاش به تو گفته بودم .

پاها به ما خیانت کردند . دیگر هیچ پایی روی راه رفتن ندارد . حتی پاهای دلم . که همانجا ، کنج همان خیابان خاکستری نشسته است .

می ترسم بفهمم دروغ می گویی

 

تنهایی خرخر ام را می جود . صدای هق هق گریه هایم در ستیز با وسعت تنهایی چون همیشه مغلوب است . نفس هایم به شماره افتاده . نمی دانم از چه زمان حنجره ام برای فریاد زدن اینچنین تنگ شد . صدای خنده ی شیرین ترین کودک در میان فریادهای وحشیانه ی اهل دوزخ ناپدید می شود . تازیانه های نگاه دوزخیان لبخندش را به گریه بدل می کنند . حال او نیز یکی از آن هاست . چگونه از سرمای دل های این کرکس صفتان زبانه های آتش جهنم خاموش نمی گردد ؟! تنهایی خرخره ام را می جود . از پنجره ی کوچک تنهایی دست گرمی داخل می آید اما... از سرمای خانه ام کبود می گردد . دیگر هیچ کس به این دنیا راه نخواهد یافت . آتش نفرت از چشمانم زبانه می کشد . آه که چه سوزان است . حتی این آتش سرب تنهایی را ذوب نخواهد کرد . تنهایی خرخره ام را می جود .

چه سکوتی ... تق-تق-تق... ثانیه ها زاده می شوند و می میرند و هر لحظه خالی ترم از قبل . فراموش نخواهم کرد آن لحظه را . تنها بازمانده ی طوفان بودم . تنها مسافر کشتی نوح . و تمام هستی ام را دیدم که در موج های وحشی مرا می نگریستند . لبخندم – فریادم – خدایم- آرزوها – همه ... و در سوگشان کودکانه گریستم . تنها همسفرم در این سفر تنهاییست ... و سخت او را در آغوش می فشارم ... و ... تنهایی خرخره ام را می جود ...

ولی حال به دور از هیاهوی امواج عصمتک را فریاد می زنم . هیاهویی نیست . اما از این پس مرا فریاد بنامید . آمده ام تا فریاد برآرم و بگویم . که چقدر متنفرم از کسانی که با عقایدشان زاده شدند و آنرا روی تاقچه اتاقشان گذاشتند . و گفتند : "می ترسم بفهمم که دروغند !" . اگر مجازات خدای شما برای کسی که فکر می کند آتش است من آرزو می کنم که اولین دوزخی باشم .

خدا را جایی بجز روی تاقچه باید یافت و اگر نیافتی...

 

رقص مرگ

صدای ضربان قلبش در سکوت کشنده ی تنهایی اش با تیک تیک ساعت در ستیز است برای به پایان رسیدن . سوزش نفس هایش گوش هایم را می آزارد . سرپنجه هایت ازدیوارهای تنهایی چه می خواست که آنها را می خراشید ؟ ... نه ! دیوار سرپنجه هایت را خراشید . در اتاقی که به گور می ماند... نه ! گورت به اتاق می ماند .

معنایت را ندانستم که گفتی " بودم تا آسمان را داشته باشم اما زمین گیر شدم " چه سود که اکنون می دانم تو در آسمان زاده شدی و با شوق بالا رفتن بر زمین خوردی... راستی است دلیل نیستی ات .

آه که بی اراده ، فاصله بغض تا گریه چون تار مویی شده و گاه گفتن اشک بیش از قلم می گوید . آه که خیال من که در آسمان نمیگنجید ، در چارچوب تنهایی ام گم شده . فرشته ای که با او راز می گفتم به گناهی در دوزخ افتاده . دیگر اشک درمان درد نیست . باید فریاد زد . آه اگر بغض امان دهد ، نعره ام بینایتان می کند . ای کاش آن پرنده ی کوچک بودم محتاج دانه ، نه کودکی در انتظار دست گرمی . چون گرمایی نیافت شد نماد نفرت ... آه اگر دل خالی می شد ، شتر ، شتر ، شتر ...

I want to live this lie

چگونه تقلای مرا برای "بودن" ندیدی ؟

و تمنای دست هایم را

که تورا می خواستند

آیا تنها گناهانم ارزش دیدن داشت ؟

آیا گندمی که خوشه چین بر زمین اندازد

نصیب کلاغ ها نمی شود ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:45  توسط هادی صداقت  |