تبليغاتX
** دارالمجانین **
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

سندروم پرستش

سندروم پرستش ، یک جور کهنه پرستی ، مرض مسری تقدس

یک جایی در یک گنجه ای یک کتابی بود که آنقدر همانجا مانده بود ، پوسیده بود . تا آنروز حتی لایش را باز نکرده بود تا ببیند چه می گوید . اما ... آنرا می پرستید .

پرستش ! چه وازه پوچ و بی معنی.

آیا نباید عاشق شد ، اطمینان کرد و بعد پرستید ؟

نمی دانم چرا همه چیز وارونه است ! وقتی خوب فکر می کنم می بینم همه کارمان وارونه است . تازه این یک بعد قضیه است . اگر وارونگی قانون اجتماع باشد چه ؟! یعنی ما باید اصلا روی دستانمان راه می رفتیم ؟!

عادت کرده ایم به وارونگی . اصلا به کسی چه مربوط که من می خواهم چطور راه بروم ؟ روبه جلو یا روبه عقب چه فرقی می کند ؟!خوب شما راحتید جلوتان را ببینید ، من دوست دارم وقتی راه می روم بدانم پشت سرم چه خبر است .

جامعه ی وارونه نتیجه ی عدم تکامل گذشتگان است . باید آنرا ویران کرد و از اول ساخت .

موخره

مبتلایان به این سندروم به طرز عجیبی قادر به تولید مثل هستند . تولید مثل به معنای واقعی کلمه . یعنی تولید یک چیزی شبیه به خودشان . نه اصلا عین خودشان ، اصلا تولید خودشان ! یعنی اول از نظر ظاهر به آن ها شبیه است اما هنگامی که رشد می کند خودش هم نمی داند چطور اما باطنش نیز شبیه والدینش است . اگر هم یک روزی باطنش شروع به تغییر کرد ، توسط والدینش سر به نیست می گردد . به همین دلیل است که طی 1400 سال اخیر ، تعداد مبتلایان به این سندروم به طرز عجیبی روبه افزایش گذاشته طوری که اکثر قریب به اتفاق مردم مبتلا به این سندرومند و در نتیجه افراد سالم برای آن ها دیوانه اند !

برای تفهیم این قضیه بگذارید برایتان یک تمثیل از کوئیلو بیاورم : یک روزی روزگاری در یکی از شهرهای زیبای این دنیای پهناور پادشاهی وجود داشت که با خوبی و خوشی بر مردم این شهر حکومت عادلانه ای را روا می داشت . آب این شهر از دو دهنه چاه تامین می شد که یکی درون قصر پادشاه بود که ساکنین قصر از آب آن استفاده می کردند و دیگری خارج از قصر برای استفاده مردم . جونم براتون بگه که در اطراف این شهر جادوگری زندگی می کرد که طبق عادت جادوگران آمد تا یک کرمی به جان مردم بیندازد ! یک معجونی ساخت که نوشیدن آن باعث دیوانه شدن شخص نوشنده می شد . آمد و آن معجون را درون چاه آب مردم ریخت و در عرض چند روز همه مردم شهر دیوانه شدند . خبر به گوش پادشاه رسید که همه مردم شهرت دیوانه شده اند او هم خودش براه افتاد تا با چشم خویشتن این فاجعه را به نظاره بنشیند . و دید که به به ! انگار مردم واقعا دیوانه شده اند . و پادشاه شروع کرد به راه رفتن در بازار و جالب اینجاست که مردم همه جمع شده بودند و هرهر می خندیدند و می گفتند : پادشاه دیوانه شده است ! شاه هم برگشت به قصرش و در حالیکه کاملا دپرس بود موضوع را با مشاور دانایش در میان گذاشت ( البته نمی دانم که این مشاور زن بود یا مرد . اگر شما فهمیدید به ما هم اطلاع دهید ) . مشاور رفت و یک مقداری از آن معجون دیوانه کننده جور کرد و آنرا به پادشاه داد و به او گفت : اگر می خواهی باز هم بر مردم حکومت کنی دستور بده این معجون را در آب چاه قصر بریزند . شاه هم که دیگر از همه جا قطع امید کرده بود پذیرفت و ... فردای آنروز شاه وقتی به داخل شهر رفت دید همه مردم عاقل شده اند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی بر مردم حکومت کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:36  توسط هادی صداقت  | 

این وبلاگ آپدیت شده اما مطالب جدید رو پائین همین قسمت گذاشتم با تیتر " نقد آهنگ"

 

کاش من هم یک پژو 206 داشتم

دیشب، شب خوبی بود . تند تند از آسمان شهاب می افتاد ... تقریبا چهار ماه می شد او را ندیده بودم . خوشحالیش را نمی توانست در چشمانش مخفی کند . لااقل من می فهمیدم . همیشه آرزو داشت سوار یک پژو 206 باشد و انگار دیشب واقعا به آرزویش رسیده بود. آخر دیشب خیلی شهاب از آسمان پائین افتاد و حتما یکی هم مال او شده . گویی نور تمام شهاب ها در چشمهایش منعکس شده بود و پوست صورتش داشت از لبخند کش می آمد . دیشب ، شب خوبی بود . اما نمی دانم چرا او مرا ندید . اگر مرا می دید حتما می رساندم . مجبور شدم پیاده تا خانه بروم . دیشب همه به آرزو هایشان رسیدند . حتی پسری که کنار او پشت فرمان 206 بود . و حتما ، دیشب ، شب خوبی را با معشوقه ی من گذرانده است . دیشب ... همه به آرزوهایشان رسیدند و معشوقه ام ، حتما چند ستاره هم برای من شکار کرده . کاش من هم یک پژو 206 داشتم . آنوقت حتما امشب یک شهاب هم برای من پائین می افتاد . کاش بتوانم برای شهاب باران بعدی یک 206 بخرم . یک 206 سفید برای روز و یک مشکی برای شب ...

 

با عرض پوزش خدمت همه دوستان به خاطر غیبت طولانی . سر همه حرفام هستم . من توی زندگیم غیر از چیزی که عهد بستم راهی ندارم . اما دلم برای شما هم تنگ شده بود . این پست تقدیم به کسی که باعث شد دوباره بنویسم .

منتظرتونم .

 

نقد آهنگ

لطفا اگر دارای اعتقادات مذهبی هستید بی خیال خواندن این قسمت ها شوید .

من تنها در حد سواد خودم به ترجمه ی این متن پرداختم و به خاطر اشتباهاتی که احتمالا در ترجمه داشته ام پوزش می طلبم .

دوست عزیزمون ترجمه آهنگ انعکاس خدا رو خواسته بود که من هم وظیفه خودم دونستم ترجمه این آهنگ رو تا جایی که سوادم به من اجازه می ده کامل براتون به همراه نقدش بذارم . همیشه دوست داشتم این آهنگ رو بعنوان یکی از شاهکارای منسون بهتون معرفی کنم اما فکر می کردم باید زمینه برای معرفی چنین آهنگی رو از قبل آماده کنم . اما بی خیال ... ما که این آهنگ رو براتون ترجمه کردیم . سعی می کنم درباره عکس العمل خواننده ها حدسی نزنم ... این آهنگ یکی از آهنگ های آلبوم فوق ستاره ضد مسیح است که در سال 1996 به بازار آمد و هنوز هم به اعتقاد بسیاری از منتقدین بهترین آلبوم مرلین است . از نظر موسیقایی یک آهنگ بسیار قدرتمند است و سولفزهای               بسیار زیبا و قویی در آن استفاده شده و باعث شده آهنگ دقیقا صورت زنده ی شعر آن باشد و شعر بدون آهنگ ناقص است و برای اینکه بهتر متوجه مفهوم شعر شوید باید حتما آنر گوش کنید !

 

چرا آزردنم تنت را قلقلک می دهد ؟ (نقد آهنگ انعکاس خدا)

در این آهنگ منسون از از بی رحمی و درنده خویی خدایی می گوید که بسیاری از مردم می پرستند . گویی این خدا از زجر کشیدن بندگانش لذت می برد . منسون برای نشان دادن این قضیه از روش جالبی استفاده می کند . روزی  مرلین در رویا خودش را به جای خدا می بیند و ناگهان با دیدن آن همه قدرت و قدرت مطلق بودن ، درنده خو می گردد و از روی سرمستی ، دیوانه وار شروع به فریاد کشیدن می کند و خطاب به بندگانش می گوید من شما را عذاب می کنم تا فریاد بکشید و من بفهمم که چقدر قدرت دارم .

درست مانند خدای واقعی می شود . گویی این قدرت مطلق تنها سودی که دارد این است که خداوند با عذاب دادن بندگان می تواند احساس قدرت کند ، با التماس کردن آن ها ... مرلین وقتی از این رویا خارج می شود برای خود و دیگران آرزوی مرگ می کند زیرا همه را تنها یک بازیچه می بیند و برای زندگی خود دلیلی جز لذت بردن خالقش نمی یابد. مرلین انسان ها را به زالو تشبیه کرده که خودشان خون یکدیگر را می مکند و خداوند با  بوجود آوردن زمینه چنین کاری در انسان ها در واقع زمینه برای زجر کشیدن بیشتر انسان ها و لذت بردن خودش از به جان هم افتادن انسان ها را فراهم کرده است . این یک بیماری روانی اسسستتت. لازم به ذکر است در قسمتی از شعر منسون می گوید : " من رفتم تا فقط خدا را ببینم ، درآنجا متوجه شدم که  دارم به خودم نگاه می کنم " این جمله نشان دهنده ی یکی از اعتقادات فلسفی منسون است . منسون معتقد است خدای هر کس زاده ی ذهن خود او و بازتاب تفکرات و طرز فکر شخص است . بنابراین وقتی منسون می رود تا واقعیت خدا را ببیند چیزی جز خودش را نمی بیند . تمام خدا ساخته ی ذهن خود انسان است و مگر انسان چیزی غیر از طرز فکرش است؟ می خواهم برای روشن تر شدن موضوع برای شما به این شکل جمع بندی کنم . البته من این شکل نتیجه گیری کردن صریح را مناسب نمی دانم اما برای هر چه روشن تر شدن منظور منسون می توانم به این شکل توضیح دهم : تفکرات شخص = خدای شخص .  طرز فکر انسان = خود انسان . درنتیجه  خودای شخص = خود شخص

در این زمینه هر گونه بحثی را می پذیرم ...

 

انعکاس خدا

دنیای شما یک سینی پر از خاکستر است

ما مثل سیگار می سوزیم و مچاله می شویم

هر چقدر بیشتر گریه کنید خاکستر شما تبدیل به گل می شود...

این طبیعت زالو است . بی گناهان احساس می کنند به آن ها تجاوز شده .( انسان ها در دنیا مانند زالو مجبورند از روی طبیعتشان خون یکدیگر بمکند اگر می خواهند زندگی کنند)

شما تنها یک ثانیه از زندگیتان را گذرانده اید .( زجر ادامه خواهد داشت حتی پس از این دنیا)

دنیای من خیلی ساده است ، که تنها چیزی که در آن وجود دارد یک درب خروج است .

من می گویم اینگونه است و صحتش در آینده معلوم خواهد شد

دنیای ما رویایی است از پس رویای دیگر

من کاملا بیدارم ولی بیش از آن در حال خواب دیدنم

مرا وقتی خواهید فهمید که من مرده ام

من رفتم تا فقط خدا را ببینم ، درآنجا متوجه شدم که  دارم به خودم نگاه می کنم( توضیح این قسمت در بخش نقد این آهنگ)

دیدم که بهشت و جهنم دروغ بودند

وقتی من خدا باشم همه می میرند

" از زبان خدا :"

زجر بکشید / حالا می توانید قدرت مرا احساس کنید؟

به سوی من شلیک کن تا دنیا کوچکتر شود

زجر بکش ، زجر بکش ، می توانی حالا قدرت مرا درک کنی؟

یک بار شلیک کن و دنیا کوچک تر می شود (با یک بار شلیک کردن یک نفی می میرد و دنیا کوچک تر می شود و خدا با این حرف انسانها را تبدیل به زالویی می کند که خون یکدیگر را می مکند)

بیا بروی شمشیر های بران بپریم

و لبخندهایمان را دور بیندازیم

بدون ترس از مرگ

چرا که اصلا دلیلی برای زندگی وجود ندارد

دنیای من خیلی ساده است ، که تنها چیزی که در آن وجود دارد یک درب خروج است .

من می گویم اینگونه است و صحتش در آینده معلوم خواهد شد

دنیای ما رویایی است از پس رویای دیگر

من کاملا بیدارم ولی بیش از آن در حال خواب دبدنم

مرا وقتی خواهید فهمید که من مرده ام

از زبان خدا :

شلیک کن ، شلیک کن ، شلیک کن حرامزاده !

هر چیزی که من به شما نشان می دهم قطعه ای از نمایشنامه ی مرگ من است ( حرف های من باعث می شود خود شما مرا بکشید)

از زبان خدا :

هیچ چاره ای وجود ندارد ، هیچ بخششی در کار نیست

فهمیدن این چیزها فراتر از تجربه ی شماست

بخشش ...

 ها ها ها ها ها ها .........

 

The Reflecting God

your world is an ashtray
we burn and coil like cigarettes
the more you cry your ashes turn to mud
it's the nature of the leeches, the virgin's
feeling cheated
you've only spent a second of your life
my world is unaffected, there is an exit here
I say it is and then it's true,
there is a dream inside a dream,
I'm wide awake the more I sleep
you'll understand when I'm dead
I went to god just to see, and I was looking at me
saw heaven and hell were lies
when I'm god everybody dies
scar/can you feel my power?
shoot here and the world gets smaller
scar/scar/can you feel my power?
one shot and the world gets smaller
let's jump upon the sharp swords
and cut away our smiles
without the threat of death
there's no reason to live at all
my world is unaffected, there is an exit here
I say it is and then it's true,
there is a dream inside a dream,
I'm wide awake the more I sleep
you'll understand when I'm dead

(bridge)

(chorus)

"each thing i show you is a piece of my death"
shoot shoot shoot motherfucker
no salvation, no forgiveness
"this is beyond your experience"
forgiveness...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:45  توسط هادی صداقت  |