تبليغاتX
** دارالمجانین **
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

حباب کوچولوی بی رنگ نفرت انگیز من ...

کاش دست هایم بودند ... شاید تو را برایم نگه می داشتند .

همه ی وجودم انعکاست بود . انعکاس تصویر مبهمی از تو در وجودم. همه چیز تو بودی . حتی من .

وقتی باد وزید دست هایم را گرفتی . اما ... باد دست هایم را با خود برد و مرا بی تو رها کرد.

و هنوز - تصویرم انعکاس مبهمی از تصویر توست. همه ی حباب های دیگر را آب برد . اما من ... نمی گذارم ... هرگز نمی گذارم آب تصویرت را از وهم سبزم برباید...

اگه حوصله چرت و پرت نداری نخون !

آهااااااااای آدما ... هیچ کدومتون اونجا هستید ؟ می تونید صدای منو بشنوییییییییییید ؟ اگه کسی اونجاس یکی به من بگه چرا کسی اینجا نیییییییییست؟ هی شما چیکار می کنید وقتی تنهایید؟ یکی جواب منو بده . بگید بدونم چرا من اینقدر تنهام ؟ همتون مسئولید . اگه حتی چند دقیقه با من بودید مسئولیییید که جواب بدید . چرا من اینقدر تنهام؟ مگه شماها چیکار می کنید؟ چرا من اینقدر وقت دارم ؟ چرا هیچ کس وقتی برای من ندازه؟ هی ... تویی که صدامو می شنوی ، به من بگو ببینم توی دنیای تو کسی هست که یه روز دستتو بگیره و باهات حرف بزنه فقط و فقط به خاطر خودت؟ چرا من اینجوریم؟ همه بهم می خندن . چرا ...؟ چرا مثل بچه ها شدم؟ چرا ؟ چرا اینقدر بی کس شدم؟ چرا دیگه خودم واسه خودم کافی نیستم؟ آهاااااااااااااااااای بین شما کسی هست که دستامو بگیره؟ یه چیزی رو رک و راست ازتون بپرسم ... توی یک روز چند بار با دیدن دیگران (حالا چه دوست و چه غریبه) ، اولین چیزی که به ذهنتون می رسه اینه که چقدر اون طرفو دوست دارید و سعی کنید کمکش کنید . حالا چند بار به ذهنتون می رسه که با طرف سکس داشته باشید؟ حالا که کسی که غیر از خودت اونجا نیست ... درست جواب بده . ما کی هستیم؟ ما کی هستیم ؟ چرا همه چی برعکس شده ؟ چرا همه عقده هاشونو گذاشتن روی دوتا سین و یه کاف ؟ ببین . می دونم . به اونم نیاز داری . باشه . بکن . اصلا به من چه ؟ اصلا هیچی بابا . اونایی که باید می گرفتن گرفتن . زده به سرم . این چند روز اینقدر خل بازی در آوردم که ... یاد وبلاگ این رفیقمون خانوم فراموش شده می افتم . جدی شاید باید از ایشون بپرسم توی دنیاشون یه جای کوچولو واسه ما هم دارن یا نه ... ای بابا . چقدر حال می ده آسمون و ریسمون بافتن . می دونی آخه خیلی وقته با کسی اینجوری حرف نزدم . اینجا حداقل اگه بخوای به حرفای دل من بخندی هم صداتو نمی شنوم و دلم خوشه . بعضی از بر و بچه ها می خواستن هادی صداقتو بیشتر بشناسن . حالا موقعیت خوبیه براشون . همه چیو دارم می گم . پاک زده به سرم . اگه دارم می گم اینارو از تنهاییه . فقط دارم روزامو می گذرونم . و اشک می ریزم به خاطر چیزایی که از دست دادم . چرا توی دنیای شما هر چیزی رو می خوای در ازاش باید کلی چیز از دست بدی . بعدشم هیچی . کاش این تلفن لعنتی همش زنگ می زد . آهای کسی هست دستمو بگیره و منو خواهشن از کار و زندگی بندازه؟ خواهش . تمنا ... نذارید بمیرم . قول دادم .

برزخی جان توی پست بعدی حتما شعرایی که خواسته بودی رو ترجمه می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:26  توسط هادی صداقت  | 

دست هایم به سویتان دراز بود

چشم هایم نگاهتان را می خواست

گونه هایم بوسه هایتان را

بی کسی ام حضورتان را

معنای زندگی ام بودید

                                              شکستید

                                              چشم بستید

                                              گسستید

                                               رفتید

                                                              جان باختم ...

 

روز دوم مهر سال ۸۵ ساعت ۱۲:۲۰ ظهر . روز بعد از بدترین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:32  توسط هادی صداقت  |