تبليغاتX
** دارالمجانین ** - 110 نیرویی برای حفظ ...
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

از sms متنفرم

قول داده بودیم همیشه با هم باشیم . او زیباترین و پاک ترین قسمت زندگیم است . هنوزهم حاضرم تمام زندگی ام را برای او ببخشم . اما معنی این sms را نمی فهمم . آخر مگر من چه کرده ام ؟!...

دیروز که با هم در خیابان قدم می زدیم یک آقای پلیس آمد و ما را از هم جدا کرد . خیلی کتک خوردم اما وقتی دیدم او را به زور سوار ماشین می کنند گریه ام گرفت . سیلی های آن افسر بلند قد چهارشانه نمی گذاشت درست ببینم او هم گریه می کند یا نه اما می شنیدم که التماس می کند . تا شب در پاسگاه بودیم و فقط یک لحظه او را دیدم که سرش را پائین انداخته بود و پشت سر پدرش از آنجا خارج شد . پدر و مادر من خانه نبودند. نیمه شب مرا که با همسلولی های جیب برم در بازداشتگاه بودم چند سیلی زدند و بیرون انداختند .باید از او خبر می گرفتم . خیلی نگران بودم .جواب تلفنم را نداد . و امروز یک sms از او رسیده : پدرم گفته دیگر حق نداری با آن پسر صحبت کنی . خدا حافظ .

ای کاش دیروز بیرون نمی رفتیم . ای کاش ده هزار تومان پولی که آن آقای پلیس از من خواست داشتم و به او می دادم تا همه چیز تمام می شد ... ای کاش ... ای کاش من یک ایرانی نبودم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:41  توسط هادی صداقت  |