|
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT
|
دیروز که با هم در خیابان قدم می زدیم یک آقای پلیس آمد و ما را از هم جدا کرد . خیلی کتک خوردم اما وقتی دیدم او را به زور سوار ماشین می کنند گریه ام گرفت . سیلی های آن افسر بلند قد چهارشانه نمی گذاشت درست ببینم او هم گریه می کند یا نه اما می شنیدم که التماس می کند . تا شب در پاسگاه بودیم و فقط یک لحظه او را دیدم که سرش را پائین انداخته بود و پشت سر پدرش از آنجا خارج شد . پدر و مادر من خانه نبودند. نیمه شب مرا که با همسلولی های جیب برم در بازداشتگاه بودم چند سیلی زدند و بیرون انداختند .باید از او خبر می گرفتم . خیلی نگران بودم .جواب تلفنم را نداد . و امروز یک sms از او رسیده : پدرم گفته دیگر حق نداری با آن پسر صحبت کنی . خدا حافظ .
ای کاش دیروز بیرون نمی رفتیم . ای کاش ده هزار تومان پولی که آن آقای پلیس از من خواست داشتم و به او می دادم تا همه چیز تمام می شد ... ای کاش ... ای کاش من یک ایرانی نبودم .