تبليغاتX
** دارالمجانین ** - I love to live this lie
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT

احساس می کردم پرواز کردن را آموخته ام . آخر می دانی ... واقعا داشتم پرواز می کردم . اما وقتی پائین افتادم حتی پاهای لعنتی ام هم شکستند . ای کاش دست هایت را رها نمی کردم . آخر بدجوری زمین خوردم .

وقتی رفتی جنازه ی پرنده ی کوچک خوشبختی ام را در باغچه ی خانه پای درخت خشکیده ای که پدربزرگم روز تولدم کاشته بود چال کردم .

همه چیز خیلی زود محو شد . نشانه اش هم یادگاریست از وجودت . تار مویی که از تو که روی لباسم مانده بود .

دیگر حتی قلمم هم روی کاغذ نمی سرد . وقتی تو نیستی برای که بنویسد ؟ مگر همیشه تنها خواننده نبودی؟ تنها خواننده ای که می شنیدمش. مگر تو نمی گفتی بنویسم؟

آه که نبودنت سایه ام را کمرنگ تر کرده است ...

نبودنت را در آغوش می کشم و در آغوشم می کشد...

بوی تو را می دهد اما تنش چقدر سرد است . می دانی خیلی شبیه به تو است . حتی پائین چانه اش هم قرمز شده ! تمام گرمای دستانم را به دست های کوچک سرماییت می بخشم و درانتظار تپش های قلبت خواهم ماند .

اتاق من یعنی انعکاس نبودنت و و نبودنت تصویر نبودنم .

تقدیم به عزیزترین وجود...                              

          و آشنا ترین صورت

                                 ف

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:33  توسط هادی صداقت  |