تبليغاتX
** دارالمجانین ** - بارون... عزیز بودی. دیگه نمی خوامت
زندگی من خیلی ساده است . تها یک درب دارد که بالای آن درشت نوشته است EXIT
فراموشم کن

شرمنده ام که دنیاتون باید موجودی مثل منو تحمل کنه. دنیایی که دو دسته چسبیدید بهش . حق زندگی شما بیش از اون چیزیه که دارید. من نمی تونم یه قسمت از دنیاتونو داشته باشم . اعتراف می کنم نمی تونم حق زندگی کردن خودم رو از کسی به زور بگیرم . فقط می تونم حق زندگی کردن خودم رو از خودم بگیرم.

گفتم حق... چه کلمه ی مسخره ای ! زندگی که به زور داخلش پرتمون کردن حالا واسه نگه داشتنش باید بجنگیم . با چی؟ با کی؟ ... دنیات غیر از خودته؟

خوب که فکر می کنم می بینم درست مثل یه سیم رابطم . خیانتایی که بهم می شه رو به شما منتقل می کنم . اگه خودتو دوس داشته باشی دیگه نوشته هامو نمی خونی . وقتی یه نفر سیلی به صورتم می زنه منم یه خودکار بر می دارم و باهاش یه خنجر می کشم و فوتش می کنم طرف دل تو .

نمی تونم ببینم دنیایی که توش پرسه می زنم اینقدر خالیه . مهمون می خواستم . اعتراف می کنم هیچ وقت نتونستم واسه سایه خودم بنویسم . اصلا نمی فهممش .

یه چیزی رو باورتون می شه ؟ دیگه صدای بارونو دوس ندارم ... چی برام می مونه؟ چرا اینقدر زود می پوسم ؟

بین شما کسی هست که دوستم داشته باشه؟ اگه هست بگو . می تونی یه کاری برام بکنی؟ فقط همین یه کار . آخرین کاریه که ازت می خوام . اگه دوسم داری ... فراموشم کن .

از من و تو بدم میاد . از خودم و تو و صادق ... از همتون متنفرم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:3  توسط هادی صداقت  |